... دلم را شکست
شب است و شقایق دریغا دلم را شکست
دلم خاطرش را ولی همچنان گشته مست
شب است شراب است و درد و غم بیکسی
نگاه است و هجر است و دل طالب دلبر است
دل و سوزش و آتش خواستن شعله ور
چه می شد اگر می شدش این چنین دل نبست
اگر باده و ساغر و ساز و مستی نبود
مگر می شد اینگونه در انتظارش نشست
مگر او شرار نگاهش به ناگه چه کرد؟
که شیرازه جان به یکباره از هم گسست
قرارو تحمل کجا و صبوری کجاست؟
مگر جز صبوری مرا ای غزل چاره هست؟
بت و دلبر و شاهد و ساقی و وصل یار؟
چه می خواهد از من خدا این دل بت پرست؟
فنای من است و فغانم خدا ظلم او
تو گویی جفارا به لذت کنون داده دست
دریغ از نگاهش دمی آتشی شعله ای
دلم گشته از سوز اما چو آذر گشست
فراق است و تنهایی و باز اشک و نفس
دگر داده دل تاب و صبرو قرارش زدست
شب است و نماز و نیاز و غم و دلبری
مه و اختر و آسمان و زمین در تب است
نه آغوش یار و نه وصل و نه مهر و نه ناز
دلم دل به خونخوار دلدادگان داده است
شب است و شقایق دل لاله را پاره کرد
مگر عاشقی بینواتر ز آلاله هست؟
مژگان خسروی ( لاله سرخ )
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0 توسط مژگان خسروی (لاله سرخ)
|

|